ای به یادگار مانده از گذشته های دور،ای روشنی بخش خانه های سیاه در شب های سیاه ،
ای کانون گرم مردمان کوه درایام سرد .
چه شب هایی سردی که به دورت حلقه زدیم ، متل ها شنیدیم ،قصه ی آغساق جیرانت را هنوز به یاد دارم ،یادم میاد وقتی خواهر به برادر تشنه ی خود می گوید که از آن آب نخور برادر دور از چشمان خواهر از آن می خورد وآهوی پا شکسته ای می شود اشک از چشمانمان جاری می شد . نمی دانم به روزگار سخت خود اشک می ریختیم یا دلسوز آن پسرتشنه ی به مانند خود بودیم.
بارها وبارها به دورت حلقه زدیم گاه گفتیم وخندیدم ،گاه به غم فرو رفتیم ونخندیدیم.
تو مونس ما بودی ،هر جا توبودی ما هم بودیم . گاه در کنارت نشستیم تا دو دل را روانه ی بخت کنیم وگاه در کنارت دل های رنجیده آلام گرفت.
سردی را هم از دل می رهاندی و هم از تن.تو کانون محبت بودی وصفا .
پاتیل های مسی را تو حرارت می بخشیدی تا غذایش لذیذ گردد .
پاتیل های پر ازشیر و دوغ را تو جوشاندی تا کره و کشک گردد تا مادران با پیله وران دوره گرد که در اطراف شهر ها به سراغمان می آمدند معامله ی پایاپای کنند.
یادم میاد بارها وبارها در "قرمزه یالار"(یال های قرمز) در آن سمتی از شیرازکه آفتاب درپشت کوه جای می گیرد تا بار وبنه را می انداختیم آن پیله ور مهربان شیرازی که ما قشقایی ها او را حاج مچل می نامیدیم به سراغ مان آمد کشک وکره دادیم وخریدیم آن چه می خواستیم واو داشت.باقی مانده را آن وقت ها چسب ویا آدامس نمی دادند ،ما بچه ها شوت شوتک می خریدیم .بر شوت شوتک ها می دمیدیم وبه مانند بره های بهاری به هوا می پریدیم.
شاید ما می دانستیم تو رفتنی هستی و بر پایان عمرت شوت می نواختیم.
تو نشان وآرم ما بودی. هر بنکویی ویا تیره ای ترا به شکلی می کند،هر کس ترا می دید آن بنکوویا تیره را می شناخت .
تو در میان ایل محترم بودی ،توهین به تو نا بخشیدنی بود . ترا آنچنان دوست داشتند که بنامت سوگند یاد می کردن.
اگر بزرگ زاده ای فرزند نالایقی داشت اجاقش را کور می دانستند وبر عکسش را فروزان.
عروس قبل از سوار بر اسب شدن وروانه ی خانه ی بخت گردیدن بر دور تو می چرخید تا محبت وگرمی را همراه خود سازد
اجاق ، ای یادگار نسل های دورو ای کانون مهر ومحبت وصفا
مدت هاست که دیگر از تو خبری نیست ،اگر در آن سرزمین های دور هنوز در گوشه وکنار با شعله های کم نور می سوزی دیگر شناسنامه ی ایل وتبار نیستی .
تو رفتی وقصه ها هم رفت ،تو رفتی وایل رفت
تو رفتی وپاتیل ها دیگر نجوشید واز دوره گردها دیگر خبری نیست
اجاق ، ای یار دیرین ایل
برگرد وبرایمان بسوز ،که سخت محتاجیم به نور وروشنایی
تهران بهار 1391
داستان ترک وتاجیک
قشقایی های فارس در گذشته بیشتر وامروزه کمتر، فارس زبان های فارس را تاجیک می دانستند.
در آبادی ها وروستاها آن جا که جمیعت قشقایی ها غالب است فارس زبان ها به تاجیک بودن شان تسلیم شده اند واما در شهرهای غیر عشایری بخصوص شهر شیرازهیچگاه تسلیم نشده اند وخود را تاجیک ندانسته اند.
اینکه چرا قشقایی ها فارس زبان ها را تاجیک می گویند نمی دانم .
سخن گفتن از این موضوع اطلاعات دقیق می خواهد ومن از آن عاجزم.
سعدی شیرازی هم ترک ها وتاجیک ها را می شناخته ودر جایی می سراید: روی تاجیکانه ات بنمای تا داغ حبش
آسمان بر چهره ترکان یغمایی کشد
عطارنیشابوری هم درجایی می سراید:
در این غم خانه هر یوسف که دیدی لحدبرجمله شدزندان دریغا
چویکسان باشدآن جا ترک وتاجیک هم از ایران هم از توران دریغا
من خود در کودکی که هنوز الفبا را نمی شناختم وزبانم به زبان شیرین فارسی آشنا نبود فارس زبان ها را تاجیک می دانستم وآنها را خودی نمی دانستم.
ترکها وتاجیک ها آب شان به یک جوی نمی رفت.ترکها گله داشتند وتاجیک ها زراعت .چرای دام در زراعت قدغن بود واما چون صاحبش تاجیک بود ترکها آن را می چراندن.
آنها برای چرای زراعت اصطلاحی داشتن که آن را مجوز چرا می دانستند:
تات اگمیش تارو گویردمش یعنی تاجیک کاشته خدا سبزش کرده.
در آن دوران پر تنش اگر قشقایی ها فارس زبانی را در راس قدرت محلی می دیدند می گفتند :دوران دوونوب کرباس فروش تاتلرا یعنی پیله ورها همه کاره شده اند.
ماذون شاعر نامدارقشقایی که مدت کوتاهی جبر روزگار او را در دوکوهک شیراز اسکان می دهد زردی چهره وضعیفی خود را در شعری زیبا به مانند تاجیک شدن خود می داند.
ترکها زردی وضعیفی وجرات کم را برای تاجیک می دانستند وسرخی وسفیدی وجرات زیاد را برای خود.
محمد خان بهمن بیگی در کتاب "قره آغاج.."می گوید اگر چشم دردی چشمان فرزند قشقایی را به درد می آورد پدر ومادر واطرافیان شفا را برای او می خواستند ودرد وناله را برای تاجیک.
کم سوادی وبی سوادی ریشه اختلافات بود .بزرگان قشقایی که در فارسنامه ناصری آورده شده در روزگاران قدیم در محله اعیان شهر شیراز جا ومکان های مجلل داشته اند وشاید گفت باغ ارم شیراز یادگاری از آن ایام است.
بزرگان قشقایی نزد بزرگان فارس زبان ، فارس از احترام خاصی بر خوردار بوده اند. به قول سالخوردگان بازار وکیل شیراز،قشقایی ها رونق بخش بازارشیراز بوده اند.
درمیان بزرگان وبا سوادان اختلاف نبوده واما در سطوح پایین تر به دلیل عدم رعایت حقوق یکدیگردر عرصه های مرتعی وزراعی بخصوص در ایل راهها شدید بوده است .گله زن تیره ای از ایل قشقایی است که در تعصب زبانی وایلی زبانزد است.
آن زمان که هنوز قلم به میان ایل نیامده بود ،چماق وتفنگ گله زن ها از دیگر تیره های قشقایی بزنتر وجوانانش شجاع تر بودند.
کوچو نام مستعار یک جوان گله زن آن ایام بوده که به همراه تیره ی خود زمستان ها را درمراتع سیمکان جهرم می گذرانده وتابستان ها را در ییلاقات اقلید.
او هم همانند دیگر افراد ایل آن زمان با تاجیک ها میانه ی خوبی نداشته.
تابستان یکی از آن سا ل ها که ایل در سرحد بوده وگله زن در دشت آسپاس اقلید کوچو با چهار فارس زبان که آن زمان تاجیک نامیده می شدند درگیر می شود.
کوچو تنها بوده واسلحه اش چماق ،آنها چهار نفر بوده اند وابزار جنگی شان بیل.
کوچو شکست می خورد وتسلیم می گردد.
روزها وماهها می گذرد کوچو فرصت تلافی نمی یابد. ایل کوچ می کند وگله زن به همراه ایل به قشلاق می رود واما کوچو با دلی پر زکینه روانه ی جنوب می گردد.
او که به همراه گله بوده چشمش به فارس زبانی می افتد که تنها است وچیزی برای دفاع در دست ندارد . کینه ی چند ماه پیش او در حادثه پانصد کیلومتری ییلاق اوج می گیرد وبه اوحمله ور می شود وبه ازاء هر بیلی که در سرحد بر بدنش وارد آمده بود چندین چماق به تلافی آن، بر بدن آن بی گناه در قشلاق وارد می آورد .
کوچو در پاسخ به نهی کنندگان می گوید تاجیک تاجیک است چه در سرحد باشد وچه در گرمسیر.آنها چهار نفری مرا در سرحد زدند وحال من یکی را درقشلاق یافتم وتلافی کردم .
حال که دهها سال از این ماجرا می گذرد دیگر فرزندان کوچو وکوچوها فارس زبان ها را دوست دارند وآنها را تاجیک ومخالف خود نمی دانند وزبان فارسی را به مانند زبان ترکی دوست دارند و چشم درد را برای فرزندان آنها نمی خواهند .
لم گز سرزمینی در بالای کوهی که نامش سفید است وخودش سیاه .
آن جا محل گذران زمستانی کسانی است که بار وبنه را با چهار پایان به آن جا می رسانند تا دام بچرانند وادامه ی حیات دهند.
آن جا آب رسانی نشده اما آبشان را خدا می رساند.از راه وبرق خبری نیست اما اگردر تاریکی شب از بلندای آن به پایین دست بنگری در فاصله های دورنور چراغ های ستون برق وماشین ها را خواهی دید.
آن جا صدایی جزء های و هوی چوپان ،نعره ی اسب وغرش تفنگهای برنو وپران نشنیده است.
آن جا مرتع زمستانی بنکوئی از تیره ی طیبی ایل قشقایی است.
تیره ای که در غیرت ومردانگی،در شهامت وشجاعت زبانزد است .
تیره ای که به مانند سختی کوهستان سخت کوش وبه مانند زیبایی های طبیعت اهل شعر وغزلند.گاه با زیبایی های طبیعت هم آواز می شوند به مانند ارسلان شعر می سرایند ویا به همانند قاسم آواز می خوانند وگاه با غرش آسمان نی وستار از دستها رها می گردد ودست به تفنگ می گردند.
افتخار من بر این بودکه در سال یک هزارو سیصد وشصت ونه برشهرستان خنج سرجنگلبان بودم و آن دیارجزءسرزمین پر افتخار خنج بود.
من سرجنگلبان بودم ،بهروز وحسنقلی جنگلبان.
تازه کار بودم .اصول فن را می دانستم واما در اجرای آن تجربه ام کم بود.
خاک وگیاه وزیست گاهها را می شناختم اما با جرائم قاتلین جانداران سبز ومخربین سرزمین کم آگاه بودم.
با مرتع ومرتعداری بیگانه نبودم واما ممیزی مرتع برایم دشوار بود.
همکارانم همانند من جوان بودند وکم تجربه .
کسی باید به کمکمان می آمد تا جنگلبانمان سازد.
کسی که مارا به بالای کوهی همانند کوه سفید ببرد ،مرتعشان را ممیزی کند ،سامانه ها را مشخص سازد ،وضعیت را به دست آرد وظرفییت را تعیین کند .
تا مدیریت علمی وفنی به حمایت مدیریت سنتی بشتابدوفشار را از طبیعت بزداید.
نامه نوشتم وپیگیری کردم .ماهها گذشت تا اینکه قدرت آمد .
قدرت جنگلبان کهنه کاری بود .حافظان افتخاری ودولتی طبیعت فارس همه او را می شناختند .
پاهایش خوب می رفت ودست هایش خوب می نوشت .چشم هایش یال ها وقله ها را خوب می دید .
دره وتپه وگردنه وقله ...ورد زبانش بود .مادتین قانون تخریب وتجاوز به طبیعت را همه به حفظ داشت.
با تبر وتیشه میانه ای نداشت،تبر ساز وتبر فروش وتبر دست از او وحشت داشتند.
صورتجلسه هایش کار ساز بود .کمتر مجرمی از دستش رهایی می یافت.
سن وسال کیف دستی اش از سن وسال خودش کمتر نبود ،شاید هر دو شصت سالی داشتند .
ملافه ولباسهایش وابزار کارش همه در آن کیف جا می گرفتند.
او سید نبود اما کلاه سبزی همیشه بر سر داشت.
اوایل زمستان 1369بود که او به همراه علی وبهروز به کوه سفید رفتند تا اختلافات را رفع ومرتعشان را ممیزی نمایند.
ماموریت دو روزه بود اما آنان چهار روز بعد برگشتند. باد وباران آنان را در بالای کوه زندانی ساخته بود .
شب را در زیر چادر عشایری گذرانده بودند.علی وبهروز هر دو عشایرزاده بودن .آنان تا قبل از استخدام وآمدن به شهر در چادر می زیسته اند واما قدرت عشایر نبود .برای علی وبهروز یادآور زندگی چند سال قبل بود وبرای قدرت خاطره ی به یاد ماندنی.
قدرت از ترس آتش اجاق در گوشه ی چادر می خوابد .در عشایر بخصوص در قشقایی ها میهمان از احترام خاصی برخودار است .بضاعت صاب خانه نمد نویی بوده وجاجیم تازه که آن هم در اختیار قدرت قرار می گیرد.
هم چادر سوراخ دارد وهم جاجیم .سوز سرما از گوشه ی چادر قدرت را رنج می داده . او می گفت دست هایم را در تاریکی شب به سوی اثاثیه بردم که شاید چیزی پیدا شود وبه جاجیم اضافه کنم واز سرما خودم را نجات دهم .
با تلاش فراوان سرانجام چیزی یافتم که بافتنی بود اما نمی دانستم چیست؟
به هر حال آن را به سمت خود کشیده وخود را در زیر آن جا دادم .کلفت بود وضخیم ،اضلاع منظمی نداشت .تمام بدنم را جای نمی داد واما من خود را در زیر آن جای دادم.هر چند بد بو بود اما لحظه ای طول نکشید گرم شدم وبخواب رفتم .
آن چنان خواب رفتم که شاید در هیچ هتل پنج ستاره ای این چنین خواب نمی رفتم.
آفتاب در آمده بود و من بیدار نشده بودم .با صدای صاحب خانه بیدار شدم که داد می زد چه کسی بر روی مهندس جل خر انداخته ؟
بلند شدم واز صاحب خانه عذر خواستم که خودم از سرما جل بر سر کشیده ام.
من هم به عنوان عضوی از جامعه ی عشایر از همکار عزیزم قدرت یزدانپناه عذر خواستم وبه او گفتم باید بدانیم وبدانند که حافظان طبیعت چه کار سخت ودشواری دارند وسخت تر از آن مردمان ایل از دست روزگار چه می کشند؟
درود بر مرد نیک علی حیدری کارمند باز نشسته ی اداره کل امور عشایر که در صداقت وپاکی ودلسوزی کم نظیربود وما را در آن ایام بسیار همکاری کرد.
فیروزآباد آباد، امروز آباد نیست
شهری که تا دیار حافظ وسعدی نود پنج هزارمتر بیش راه نیست.از دشت پر از بنه وبادام که بگذری با رودخانه ای همراه خواهی شد که ترا به شهر گور می برد. رودخانه ی کم رمق امروز و خروشان دیرو زدر میان دو کوه بلند که آنرا تنگ آب گویند.
تنگ آب هم راه دارد هم آب.راهی زیبا در همسایگی آب ،در میان کوههای بلند.در بلندای کوهش قلعه دختر دارد ودر پایین دست نقش تنگاب ودر انتهایش آتشکده مناره گور.
شهری دایره ای در میان دایره ای از کوهستان .شهری به یادگارمانده از اردشیر بابکان.
شهری که روزگاری با آب آباد گردید وروزگاری دیگر اسکندربا آب آن را ویران ساخت.
هوای معتدل دارد و خاک غنی ،آب فراوان دارد ودشت وسیع.
گندم زارهای پرپشت وپرخوشه،ذرت های بلندوپردانه ،خرمالوهای تنومند وپر میوه ومرکبات سرسبز با میوه های شیرین وآبداراز محصولات آن سرزمین چاق وپر آوازه بود .
قالی هاو گلیم های رنگارنگ با نقش های بر گرفته از طبیعت زیبای آن سرزمین پر افتخار، بخشی ازهنر زنان آن دیار است.
ده روز ازشهریور تابستان 1390 می گذشت که گذرم بر آن شهر افتاد .از تنگابش گذشتم وبر سرزمینش عشق ورزیدم .
نیاز به اسکناس باعث گردید که از کمربندی نگذرم و به سراغ عابر بانک های آن شهر روم ،هرجا عابر بانکی یافتم میهمان زیاد داشت .بالاجبار به منتظران پول ملحق شدم . همه آمده بودند تا به قول خودشان حقوق یارانه شان را بگیرند .
پشت سر مردی قرار گرفتم که هفت نفر را او ولی بود.قبلا بر کارگاهی او نگهبان بوده به دلیلی که اونگفت کارگاه تعطیل می شود واو بیکار می ماند .حال با یارانه، شهریه دانشگاه آزاد می داد و...........وعمر می گذراند.
دست های با بیل آشنا وانگشت هایی که تا دیروز هنر می آفریدند آمده بودند تا ارمغان نفت را تحویل بگیرند .
آنان دیگر از کار خسته بودند.پیشنه ی تاریخی شهرشان برای شان مهم نبود.زنان دیگرشوق گره های قالی ها وقالیچه های پرنقش ونگار را ندارند.
مردان وزنان اصیل در بند فقر وتنگدستی اسیر گردیده بودند وپول بدون کار روزنه ی امیدی بود برای فردای ساکنین آن دیار پر افتخار.
براستی باید اندیشید که چرا سرزمین حاصل خیزبوی فقر وبیکاری می دهد؟
وچرا شهری با داشتن صنایع سنتی گرانبها و با جاذبه های توریستی فراوان و استعدادهای طبیعی درخشان در فقر غوطه وراست؟
براستی اگراسکندر گور را در آب غوطه ور ساخت ،امروز فیروزآباد در فقر غوطه ور است .
فیروز آباد را دریابید که ان شهر اصیل سزاوار کمک است.
عشق احمد را .......
بیست وچهار سال از این ماجرا می گذرد .من واو هم دوره بودیم وهم رشته .هر دو از فارس میهمان اهواز بودیم .من از لارستان رفته بودم واو از فیروزآباد.او ازبلندای زاگرس رفته بود ومن از انتهای زاگرس. او از دیار بلوط وبنه وبادام ،من از دیار کنارو گز وکهور.من از سرزمین گرم وخشک ،بادهای سوزان ، او از دیارقره آغاج وآبهای روان. من ازتبار قشقایی ،اواز تبار فارس.من از روستایم شهرستان ،او از دهستانش جایدشت .هر دو می خواندیم تا گیاه پزشک شویم.
خوابگاه مان یکی بود اما اتاق مان جدا .او آرام بود وکم حرف، من فعال بودم وپر حرف.هر دو به" یاری " دل بسته بودیم.اوبه یاری از طایفه پدر ،من به یاری از طایفه مادر.رسیدن به یار برای من سهل بود وآسان، برای او سخت بود ودشوار.
پدر با آرمان او مخالف بود.اوبه جرم "نه"شنیدن برادرباید جور تعصب پدر را به دوش می کشیدواز این راه منصرف می شد.انصراف برای او سخت بود وغیر قابل تحمل.
کلاس برای او زندان بود .استاد از بیماریهای قارچی وویروسی می گفت او غرق در افکار عشق بود ومحبت .استاد از آفت کش ها می گفت او در افکار همزیستی غوطه ور بود.
از جمع فراری بود وتنهایی را دوست داشت.صداقت وپاکی در او موج می زد.
اوگرفتار عشق پاکی بود که لحظه ای رهایش نمی ساخت .حرف دل را به کس نمی گفت واما دریای خروشان عشق در جسم آرام او هویدا بود.
ماه های آخر دوره بود که احمد به دیار قره آغاج رفت.خوشحال رفت ونگران برگشت .با هزاران امید رفت وبا نا میدی برگشت .
او دیگر از خروش امواج پر آوازه ی قره آغاج سخن نمی گفت .باغات نارنج ومزارع بهم پیوسته وکوه های بلند جایدشت دیگر برای او صفایی نداشت.
از قوم وخویش نگران واز ایل وتبار خسته بود .چند روزی از آمدنش می گذشت ،سحرگاهی که همه در خواب شیرین فرو رفته بودیم احمد اثاثیه وکیف وکتاب و.......را جا گذاشت وبر تکه کاغذی نوشت "من رفتم وهرگز بر نخواهم گشت ".
او با دو بال عشق آن چنان بال کشید که با گذشت بیست وچهار سال نه از او نشانی است ونه از آن خبری و.......

اگر خورشید در آسمان آبی می درخشد تو هم همانند خورشیدی که در آسمان ایل می درخشی .
اگر دیروز مردمان ایل فقط چشم به آسمان می دوختند تا ببینند تکه ابری ،اما امروزبرای دیدن تو هم چشم به آسمانند.
ای سفر کرده به آسمان فریاد ایلت را به گوش خورشید وماه وستارگان برسان وبگو مردمان ایل از زمین گلایه دارند .
اگر در روز به پرواز در آمدی به خورشید بگو رخسار پر درد ورنج مردمان ایل را بیش از این مسوزان که دیگر طاقت سوختن نیست.
اگر شبانگاهان به دیار آسمان رفتی درود ایل را به ماه برسان وبگو چه شب هایی که فرزندان ایل به انتظارت نشستند تا تو درآیی ، تا بر دفتر مشق قلم برانند.
به ستارگان بگو در آسمان ییلاق برایمان زیبایی واما در قشلاق خود را با ابر های سیاه بپوشان که مردمان ایل سخت تشنه ومحتاج آب اند.
در گذر از ابرها ، سلام ایل را بر آنان برسان وبگو به حال زار مردمان ایل گریه کنید که ایل سخت محتا ج است به اشکهای تان.
بار ها وبارها درود بر تو ای بانوی بزرگ ایل .........
مدرسه ما یک چادر بود ودو تخته زیلو ویک تخته سیاه .در سال دو بار مدرسه مان جابجا می شد .همراه با سیز شدن زمین ، ما هم محل مدرسه را جابجا می کردیم تا با طبیعت هم راه شویم . اطراف چادر را بالا می زدیم تا هم دشت را ببینیم وهم قله های زیبای کوه را . باران های سیل آسا دره ها را پر از شن وماسه وقلوه سنگهای ریز ودرشت کرده بود تا فرش زیر چادر ما گردد.سطح زیر چادر دایره بود وزیلوهایمان مستطیل .زیلو های نا مهربان خشک همه مان را جای نمی داد .چند نفری بالاجبار باید آن قلوه سنگ های ریز ودرشت که خیلی هم آزار می داد تحمل می کردیم .چادر سفید در میان چادر های سیاه پیام آور نور وروشنایی بود .معلم مان راهدار بود ،او آمده بود تا راه دانش را به ما بیاموزد .راهدار تند خو بود ودلسوز ،ظاهری خشن داشت ودرونی مهربان .همراه با خورشید می آمد وهمراه با خورشید می رفت.او هم معلم بود وهم رئیس،هم معاون بود وهم بازرس.
سالی دو یا سه بار از شیراز به سراغش می آمدند تا کارش را ارزیابی کنند .
درس ها را همه خوب می خواندیم اما فارسی وریاضی رابیشتر.در ضرب وجمع وتفریق از ماشین حساب زودتر عمل نمی کردیم ولی کندتر از آن هم نبودیم .
رقابت بین مدارس عشایری شدید بود .ما پیمان بسته بودیم تا قبولی ومعدلمان ازمدارس حمامی ودربیدی وچاه زال بیشتر باشد .
اواخر بهمن ۵۴بود که چادر مدرسه را به دهانه گاله تنگ انتقال دادیم .آن جا زمین صاف وسبزی بود که بر کوهی بلند وسیاه تکیه داده بود .کوهی که در بلندایش بادام داشت ودر پایین دستش کنار.
شبی در آن ایام که باد وبارانی بود ،صبح که روانه مدرسه شدیم چادر وزیلوها یمان بود اما تخته سیاهمان را باد برده بود .
لاشه اش را در چند صدمتری یافتیم اما دیگر جایش در مدرسه نبود .
چند روز بی تخته بودیم .از شهر وآبادی دور بودیم .در خنج کسی تخته سیاه
نمی فروخت . اگر به انتظار شیراز می نشستیم به زودی به دستمان نمی رسید .
راهدار چاره ای اندیشید برای یافتن تخته دو نفر را روانه مدرسه چاه زال کند.
از بین کلاس پنجمی ها من وعلی بخش انتخاب شدیم .علی بخش قدش سه برابر من بود وسنش دوبرابر.
من انتخاب شدم تا پاسخ گوی سوالات احتمالی معلم چاه زال باشم و علی بخش انتخاب شد تا از عهده ی کار بر آید.
شهرستان تا چاه زال دو تا سه فرسخ فاصله داشت . الاغی برای حمل تهیه شد وبه راه افتادیم . علی بخش پیاده بود ومن سواره ،ساعت ها رفتیم تا رسیدیم .هدایت معلم آن جا بود ،به خواسته مان جواب مثبت داد وتخته سیاه کهنه ای آماده شد .
هدایت جویای درس مدرسه شد ،فارسی کجا هستید ؟ یادم می آید آخرین درسی که خوانده بودیم شعر بود .او از من خواست تا آن شعر را از حفظ بخوانم ،من شعر را خواندم واو دست بردار نبود باز گفت ریاضی کجا هستید ؟ آدرس درس را دادم واو مرا روانه ی تخته سیاه کرد تا مسئله ای از ریاضی را حل کنم . مسئله را حل کردم واو از بچه ها خواست تا تشویقم کنند .
خان اول ماموریت به راحتی انجام شد وخان دوم به سختی .
بگو تو بمیری ؟
در روزگاری نه چندان دور که کدخداها از اعتبار اجتماعی بر خورداربودند خانه شان هم شورای حل اختلاف بودو هم دادگاه عمومی ،هم تجدید نظربود وهم دیوان عالی،هم دفتر خانه ی اسناد رسمی بود وهم دفتر ازدواج وطلاق.حرف آخر ،کلام کدخدا بود.کدخدا اولین حلقه ی مدیریتی ایل بود .او مدیر تیره بود ،با افراد تیره غریبه نبود ،همه با هم دور ونزدیک اقوام بودند .کدخدا انتصابی نبود انتخابی بود .اعتبارش را ریش سفیدان تایید می کردند وخان بر آن مهر تایید می زد .گر بستگان وریشسفیدان او را حامی بودند خان قادر به حذف او نبود.
در آن روزگار ایمان مردم هم محکم تر بود کسی جرات سوگند به ناحق به خدا وانبیاء وائمه را نداشت .
اگر مال باخته ای برای یافتن سارق ومال ، کلام خدا را به همراه داشت تا به سراغ افراد خاص وشناخته شده ای برود چنانچه سارق را به خوبی حدس زده بود ،در چند صد متری نرسیده به خانه ی او سارق به احترام قران به پیشبازش می آمد تا خود را به مال باخته معرفی کند ومال را بر او برگرداند.
چه بسا بزرگترین گناه ها وخطا ها در حضور کدخدا یا بزرگان به قران بخشیده می شدوباز صلح وصفا به تیره وطایفه وایل بر می گشت.بعد از سوگند به قران کاربردی ترین قسم در ایل قشقایی به حضرت عباس است .قشقایی هااز جمله مریدان واقعی آن امام زاده اند که در مواجهه با هر مشکلی او را به مدد می طلبند.
قشقایی ها در تعهد به اجرای قول وقرار نه سفته می دادند ونه چک ،نه صورتجلسه می نوشتند ونه تعهدنامه ،فقط تاری از سبیل را به گرو می گذاشتند وبه موقع به قول ووعده ی خود عمل می کردند .
سوگند دادن وسوگند خوردن را خوب نمی دانستند وآنرا بی احترامی به خدا وبزرگان دین می دانستندوبه جای آن از قسم"بگو تو بمیری "بهره می جستند .
در آن روزگار تیره کرمانلو از طایفه کشکولی کدخدای جوانی داشته که امروز هشتاد واندی از عمرش می گذرد .چون پدر خوشنام ،جان به جان آفرین می دهد ،اسماعیل جوان که فنون مدیریتی را خوب از پدر یاد گرفته بود از سوی ریشسفیدان انتخاب می گردد تا راه پدر را ادامه دهد.
ییلاق کرمانلوها از دیگر ییلاقات قشقایی ها زیباتر وخنک تر است. کاکان در پایین دست چشمه وچمن دارد دربالا دست ارژن و ارس. کرمانلوها نه تنها ییلاقشان زیباست بلکه قالی وقالیچه شان همانند سرزمین شان زیباست.
تیره ای بزرگ ،سرزمینی زیبا وکدخدای جوان از آن تیره ی کرمانلو ها بود.اسماعیل جوان آن روز، که امروزبه حاج اسماعیل کشکولی مشهور است درتقوا وپاک دستی ،در مهربانی ومردمداری،در سخنوری وسخنگویی از جمله معتمدین ایل بزرگ قشقایی است.
کمر احدی از آن تیره بوده که اسماعیل کدخدایش بود .او سابقه راهزنی نه در پاسگاه ژاندرمری داشته نه در پیش مردمان تیره وطایفه . مال ومنالش کم بوده وغیرتش زیاد .
او به جرم راهزنی با عده ای از طوایف دیگر توسط پاسگاه ژاندرمری کاکان به دام می افتد .همه تسلیم می شوند وزبان به اعتراف می گشایند جزء کمر.
شلاق وضرب وشتم ژاندارم ها چاره ساز نمی شود .کمر،کمر همت می بندد تا به ژاندارم ها راست نگوید.
مال باخته پیله ور کاکانی بوده که از سپدان می خریده وبر کاکانی ها می فروخته .
پاسگاه در اعتراف گرفتن از کمر نا امید می شود ومال باخته از پاسگاه.
محمود ملک پور کدخدای کاکان مامور می گردد تا برای اثبات اتهام کمر از اسماعیل کمک بطلبد.
اسماعیل به دفاع از کمر می گوید او راهزن نیست ،اوحلال خورده وحلال زاده ای است که کوه وکمر را می پیماید ودام می چراند ،او سرشار از غیرت ومردانگی ست ،من او را راهزن نمی دانم .
محمود نمی پذیرد واز اسماعیل می خواهد تا با کمر روبرو شود . اسماعیل چاره ای جزء حل مشکل ندارد
باید کمر را ببیند وواقعییت را بداند .
کدخدا به دیدن کمر می رود واز او می خواهد تا حقیقت را بیان نماید.او ابتدا نمی پذیرد ولی کدخدا از کمر می خواهد تا با قسم "تو بمیری" او را متقاعد نماید .کمر از قسم عاجز می ماند وتسلیم می گردد .
او تحمل شلاق های ژاندارم را داشت اما به زبان آوردن مرگ کدخدا برایش سخت ودشوار بود .
کدخدا به محمود پیغام می دهد واورا به حضور می طلبد تا واقعییت را بازگو نماید .
اسماعیل از هم راستای خودش محمود می خواهد که چون کمر حقیقت را بیان داشته به نحوی مورد تخفیف قرار گیرد .او در اعاده حقوق مال باخته پیشنهاد می نماید که بخشی را خود متقبل گردد وبخشی را او وبخش دیگر کمر .
سخاوت وبزرگ منشی محمود باعث می گردد تا در دادن تخفیف پا فراتر گذارد وسهم اسماعیل را خود متقبل گردد وسهم کمر را اقساط نماید . اتفاق در سال 1341
نظرات ()